گفت: "با تو هر چه شود"، باورم نشد که نشدبیش و کم ز دل نگران دم به دم، نشد که نشدآستین اش این همه کوشید پیش مردم خشکراز خود نهان کند از اشک و نم نشد که نشدپای سوز شمع دلم شد مگر به لابه شودپیش مرگ خند
ناگریزانندانم از تو چه پنهان چرا از او نگریزم ز همپیالهی بدخواه و های و هو نگریزم شنیدم از تو برایم چه خوابها که ندیدهاست کنون که آب گذشت از سرم، بگو نگریزمتبر بهدست بتیداده بخت چاره